دنیای تاریک من

بغض...

بغض هایم را نگه میدارم...گاهی سبک نشوم سنگین ترم
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم مرداد 1391ساعت 1:26  توسط nazanin  | 

ﺑـﺎﯾــﺪ ﺑـﻪ ﺑـﻌـﻀــﯿـﺎﮔـــﻔـﺖ :

نــﺎﺭﺍﺣــتــــــ ﭼـــ ـﮧ  ﻫــﺴــﺘــے ؟


دنیا که به آخر نرسیده...
من نشد... یکی دیگه

تو که عادت داری!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم تیر 1391ساعت 22:12  توسط nazanin  | 

....

یه عده از آدما هسن که اگه شده باشه براشون آژانسم بگیری باید زودتر از زندگیت برن بیرون.

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم تیر 1391ساعت 0:11  توسط nazanin  | 

مرگ و زندگی

زندگی مرگ است و مرگ است زندگی/پس درود بر مرگ و مرگ بر زندگی... ------------------
+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:49  توسط nazanin  | 

دارم بزرگ میشوم...

روزهای خسته و بی رمقی که می گذرند

با خود کودکی های دخترکی را می برند که

عجیب دارد خواسته و ناخواسته به دنیای آدم بزرگها پا می گذارد.

دارد یاد می گیرد کم کم حرف گوش دهد!

کمتر لج کند!

پاهایش را بگذارد روی زمین!

کمتر سادگی کند!

حواسش بماند که... که زمین٬آسمان نیست...

اینجا ابر ندارد! باران نمی بارد!

دارد یاد می گیرد کم کم

زندگی ارزش خیلی چیزها را ندارد!

می شود گاهی وقتها خواسته هایش را نخواهد!

می شود گاهی خواستنی هایش را از دست بدهد!

کم کم یاد می گیرد

اینجا کسی پر پرواز ندارد...

دارد یاد می گیرد که اینجا

به راحتی دل می شکنند

و کسی برای بال شکسته

تره هم خرد نمی کند!!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم فروردین 1391ساعت 13:43  توسط nazanin  | 

قسمت نبود

هرگز به دیگران اجازه نده قلم خودخواهی دست گیرند ،

 

دفتر سرنوشتت را ورق زنند ،

 

خاطراتت را تلخ کنند ...

 

و در پایانش بنویسند :قسمت نبود

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 19:17  توسط nazanin  | 

بهترین دوست من

چقدر سخت میگذرد این روزها..........

چرا تمام نمیشود؟

خدا جان؟

مگر نگفتی:ان مع العسر یسرا؟

این همه سختی کشیدم بس نبود؟چرا از اسانی خبری نیست؟

مگر نگفتیم:ما لا طاقت لنا به؟!

چرا حواست نیست ؟

طاقت من خیلی وقت است تمام شده ها...

خدا جان؟

بیا جلو....بغلم میکنی؟!!

جان هر کس دوستش داری...بغلم کن و نگهم دار...

پایین نگذارم دگر...

من از زمین..ادمهایش...میترسم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391ساعت 15:44  توسط nazanin  | 

زن...






از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود، شش روز می گذشت.


فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد:چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟


خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟


او باید کاملا” قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد.

باید دویست قطعه متحرک داشته باشد، که همگی قابل جایگزینی باشند.


باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار کند.


باید دامنی داشته باشد که همزمان دو بچه را در خودش جا دهد و وقتی از


جایش بلند شد ناپدید شود.

بوسه ای داشته باشد که بتواند همه دردها را، از زانوی خراشیده گرفته تا


قلب شکسته، درمان کند.


و شش جفت دست داشته باشد.


فرشته از شنیدن این همه مبهوت شد.


گفت:شش جفت دست ؟ امکان ندارد ؟


خداوند پاسخ داد:فقط دست ها نیستند. مادرها باید سه جفت چشم هم داشته


باشند.


-این ترتیب، این می شود یک الگوی متعارف برای آنها.

خداوند سری تکان داد و فرمود:بله.


یک جفت برای وقتی که از بچه هایش می پرسد که چه کار می کنید،


از پشت در بسته هم بتواند ببیندشان.


یک جفت باید پشت سرش داشته باشد که آنچه را لازم است بفهمد !!


و جفت سوم همین جا روی صورتش است که وقتی به بچه خطاکارش نگاه کند،


بتواند بدون کلام به او بگوید او را می فهمد و دوستش دارد.

فرشته سعی کرد جلوی خدا را بگیرد.


این همه کار برای یک روز خیلی زیاد است. باشد فردا تمامش بفرمایید .


خداوند فرمود:نمی شود !!


چیزی نمانده تا کار خلق این مخلوقی را که این همه به من نزدیک است،


تمام کنم.


از این پس می تواند هنگام بیماری، خودش را درمان کند، یک خانواده را با


یک قرص نان سیر کند و یک بچه پنج سال را وادار کند دوش بگیرد.

فرشته نزدیک شد و به زن دست زد.


اما ای خداوند، او را خیلی نرم آفریدی .


بله نرم است، اما او را سخت هم آفریده ام. تصورش را هم نمی توانی بکنی


که تا چه حد می تواند تحمل کند و زحمت بکشد .


فرشته پرسید:فکر هم می تواند بکند ؟


خداوند پاسخ داد:نه تنها فکر می کند، بلکه قوه استدلال و مذاکره هم دارد


.


آن گاه فرشته متوجه چیزی شد و به گونه زن دست زد.


ای وای، مثل اینکه این نمونه نشتی دارد. به شما گفتم که در این یکی


زیادی مواد مصرف کرده اید.


خداوند مخالفت کرد:آن که نشتی نیست، اشک است.


فرشته پرسید:اشک دیگر چیست ؟


خداوند گفت:اشک وسیله ای است برای ابراز شادی، اندوه، درد، نا امیدی،


تنهایی، سوگ و غرورش.


فرشته متاثر شد.


شما نابغه اید ای خداوند، شما فکر همه چیز را کرده اید، چون زن ها


واقعا” حیرت انگیزند.


زن ها قدرتی دارند که مردان را متحیر می کنند.

همواره بچه ها را به دندان می کشند.


سختی ها را بهتر تحمل می کنند.


بار زندگی را به دوش می کشند،


ولی شادی، عشق و لذت به فضای خانه می پراکنند.


وقتی می خواهند جیغ بزنند، با لبخند می زنند.


وقتی می خواهند گریه کنند، آواز می خوانند.


وقتی خوشحالند گریه می کنند.


و وقتی عصبانی اند می خندند.


برای آنچه باور دارند می جنگند.

در مقابل بی عدالتی می ایستند.


وقتی مطمئن اند راه حل دیگری وجود دارد، نه نمی پذیرند.


بدون کفش نو سر می کنند، که بچه هایشان کفش نو داشته باشند.


برای همراهی یک دوست مضطرب، با او به دکتر می روند.


بدون قید و شرط دوست می دارند.

وقتی بچه هایشان به موفقیتی دست پیدا می کنند گریه می کنند و و قتی


دوستانشان پاداش می گیرند، می خندند.


در مرگ یک دوست، دل شان می شکند.


در از دست دادن یکی از اعضای خانواده اندوهگین می شوند،


با اینحال وقتی می بینند همه از پا افتاده اند، قوی، پابرجا می مانند.


آنها می رانند، می پرند، راه می روند، می دوند که نشانتان بدهند چه قدر


برایشان مهم هستید.

قلب زن است که جهان را به چرخش در می آورد


زن ها در هر اندازه و رنگ و شکلی موجودند می دانند که بغل کردن و


بوسیدن می تواند هر دل شکسته ای را التیام بخشد


کار زن ها بیش از بچه به دنیا آوردن است، آنها شادی و امید به ارمغان


می آورند. آنها شفقت و فکر نو می بخشند


زن ها چیزهای زیادی برای گفتن و برای بخشیدن دارند

خداوند گفت:این مخلوق عظیم فقط یک عیب دارد


فرشته پرسید:چه عیبی ؟


خداوند گفت:قدر خودش را نمی داند.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 20:33  توسط nazanin  | 

زن شیطون

خانمي در زمين گلف مشغول بازي بود. ضربه اي به توپ زد که

باعث پرتاب توپ به درون بيشه زار کنار زمين شد. خانم براي پيدا

کردن توپ به بيشه زار رفت که ناگهان با صحنه اي روبرو شد.

قورباغه اي در تله اي گرفتار بود. قورباغه حرف مي زد! رو به خانم

گفت؛ اگر مرا از بند آزاد کني، سه آرزويت را برآورده مي کنم. خانم

 ذوق زده شد و سريع قورباغه را آزاد کرد. قورباغه به او گفت؛

نذاشتي شرايط برآورده کردن آرزوها را بگويم. هر آرزويي که برايت

 برآورده کردم، 10 برابر آنرا براي همسرت برآورده مي کنم! خانم

 کمي تامل کرد و گفت؛ مشکلي ندارد. آرزوي اول خود را گفت؛ من

 مي خواهم زيباترين زن دنيا شوم. قورباغه به او گفت؛ اگر زيباترين

 شوي شوهرت 10 برابر از تو زيباتر مي شود و ممکن است چشم

 زن هاي ديگر بدنبالش بيافتد و تو او را از دست دهي. خانم گفت؛

 مشکلي ندارد. چون من زيباترينم، کس ديگري در چشم او بجز من

نخواهم ماند.. پس آرزويش برآورده شد. بعد گفت که من مي

خواهم ثروتمند ترين فرد دنيا شوم. قورباغه به او گفت شوهرت 10

برابر ثروتمند تر مي شود و ممکن است به زندگي تان لطمه بزند.

 خانم گفت؛ نه هر چه من دارم مال اوست و آن وقت او هم مال من

 است. پس ثروتمند شد. آرزوي سومش را که گفت قورباغه جا

خورد و بدون چون و چرايي برآورده کرد. خانم گفت؛ مي خواهم به

 يک حمله قلبي خفيف دچار شوم! نکته اخلاقي: خانم ها خيلي

باهوش هستند. پس باهاشون درگير نشين. قابل توجه خواننده

هاي مونث؛ اينجا پايان اين داستان بود. لطفاً صفحه را ببنديد و بريد

 حالشو ببريد. . . . . . . . . مرد دچار حمله قلبي 10 برابر خفيف تر از

همسرش شد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 19:58  توسط nazanin  | 

مرا کم دوست داشته باش...

 مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است,عشقی که گرمو شدید است زود میسوزد و خاموش میشود..مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش

داشته باش این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست میداری شاید این حس تو صادقانه
نباشد.کمتر دوستم بدار تا ناگهان عشقت به پایان نرسد من به کم هم قانعم اگر عشق تو اندک و
كم اما صادقانه باشد من راضی ام. دوستی پایدار و هميشگي از هر چیزی بالاتر است...مرا
کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش این وزن آواز من است بگو تا زمانی که
زنده ای دوستم داری ومن نیز تمام عشق خود را به تو پیشکش میکنم و تا زمانی که زندگی
باقی است هرگز ترا فریب نمیدهم... مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش
این وزن آواز من است عشق پایدار لطیف و ملایم است و در طول عمر ثابت قدم, با تلاش
صادقانه چنین عشقی به من هدیه کن و من با جان خود از آن نگهداری خواهم کرد..عشق
صادقانه پایدار و همیشگی است مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش همان
گونه که وزن زندگی است...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1391ساعت 19:19  توسط nazanin  | 

مطالب قدیمی‌تر